دل تا... دلتا
به دنبال چه می گردی که حیرانی؟ خرد گم کرده ای شاید نمی دانی
درهمه جای، جای میگیرد و جایی نمی گیرد! لابه لای کهنسال انگشتان تو جای کدام حسرت من است که ایــــــــــنقدر خالیست؟!!! برای تو چه فرقی می کند وقتی " عبورممنوع " از دروازه ی آموخته هایت نمی گذرد؟ این بار هم بگذر... بی حرمت تمام محارم ... وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند وقتی تبرها دست در دست درختی خشک، سرشاخه های تازه و تر را بسوزانند دیگر حریم باغبان را کی نگه دارد؟! وقتی سر سرو تناور را بسوزانند. زمان جاری جوانه هاست ... و شکوفه! اضطراب فرداروز چه عجیب می سوزد تمام جنگل در میان آب و هوا! محاسبه همیشه کارگشا نیست اما به حساب انگشتانم قد یــــــک سال حسرت گندم قد کشیده ای هبوطت بی غم برهنه تر از پای تو بود دریا وقتی ساحل می شنید بوسه ی دستانت را بر پیکر بی جان انتظار و تو خود طلوع کردی پیدایش اندوه صدف ها را . " آدم شدنت مبارک " سوال : اثبات کنید وقتی جسم در حال تعادل است ، برآیند نیروهای وارد بر آن صفر می شود . معادله چندان سخت نیست وقتی حل المسائلم پلک های احساس را به وصل می نشاند اما ... کتاب تخیلم راست نمی گوید ! فرمول در نظر دارد عشق را و جاذبه ی ۹.۸ اینبار ۱۰ نمی شود برای خاطر من !!! فرض، حکم رانده بر تقلب عقل و چشمانم بر این باور مرور خاطره میکنند از دست خط دل . طبق روال اقبالم گزینه ی هیچکدام غایب است و سقوط ، آزاد نیست ! لحظه بر غلط گیری صحیح سپری می شود ... دقیقه ی نهایی خسته راه است و ... بالاخره چیزی شبیه جواب را می نویسم : ۰=/= برآیند <= (٪ فشار عقل) < (٪کشش دل) = برد جدال نتیجه : خیال غوطه ور تعادل نیست ، متعادل یعنی مـــــــــــــــن !!! زمان همچنان در راستای قائم ایستاده و عقربه ی سن ، برد افق را می شمارد ! زنگ می خورد ... نفس تمام ! ... و من محاسبه ی اصطکاک سطح شیب دار حقیقت را فراموش کردم !!! چه کسی می گوید که گرانی اینجاست ؟! دوره ی ارزانی ست ! چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان ، و دروغ از همه چیز ارزان تر ! آبرو قیمت یک تکه ی نان ! و چه تخفیف بزرگی خورده ست... قیمت هر انسان ! " دکتر علی شریعتی " 

>
<
| Design By : Pichak |

